- نویسنده:گل نیلوفر آبی
- تاریخ:جمعه 26 آذر1389
- عنوان موضوع: شعر های نیلوفر آبی
نگاه می کند
می خندد
اما خودش هم نمی داند به چی !
وظیفه اش این است
باید بخندد
حتی اگر لباسش را از تنش بدرند
رسم عروسک بودن همین است !
. . .
( گل نیلوفر آبی )
نگاه می کند
می خندد
اما خودش هم نمی داند به چی !
وظیفه اش این است
باید بخندد
حتی اگر لباسش را از تنش بدرند
رسم عروسک بودن همین است !
. . .
( گل نیلوفر آبی )
دنیا یعنی آینه
یعنی هر آنچه تو می پنداری !
زمان مرا به سخره گرفته بود
و به ضعف فکری ام قهقه می زد
و من به خیالم می پریدم و بازی می کردم
پریدم
پریدم
پریدم
این منم ...
دنیا منم ...
جز من هیچ نیست !
و اکنون فقط زمان را به سخره می گیرم
(گل نیلوفر آبی)
من هر بار که این شعر رو می خونم به وجد میام !!! حتما تا آخرش بخونید و نظرتون رو بگید ، بسیار بسیار زیبا و پر احساسه
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
و ندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیست
این تو و لیلای تو . . . من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا ، نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی ، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
مرتضی عبداللهی
قطعه هایی به قلم گل نیلوفر آبی:
لکه های سیاه برایم دست تکان می دادند
و رسیدنم را با قدم هایی به عقب نشان می دادند
که خدا بگوید :
باشد!
می توانی به عالم بالا برگردی!
قصه دلتنگی ها
چه سخت فراموش می شود
بر خلاف آدم ها !
در شگفتم از انسان اشرف !
این مخلوق برتر
که هنوز راز مورچه را نفهمیده
چه برسد به گل سرخ !
وقتی نمی بینمت
حتی استخوان هایم هم درد می گیرد
چه برسد به روحم !
من با رز قرمز سرمستم
تو برایم رز سفید می آوری
هنوز هم مرا نمی شناسی
پس چه طور می خواهی
دنیا را برایم بسازی !
تو فقط به صدای نفسهایم عادت کرده ای !
چه جالب !
باز هم خدارو دیدم ، با چشمای خوده خودم .
تو این 25 روز که خبری ازش نداشتم فقط می گفتم هرچی خدا بخواد همون باید باشه و حتی یه لحظه از خدا نخواستم که یه خبری ازش داشته باشم ، همش با خودم می گفتم بذار هر چی خود خدا می خواد بشه !
با خودم می گفتم چرا من برا همچین چیزایی از خدا درخواست کنم .
اینا افکار منی بود که قبلا کوچکترین چیزارو ازش درخواست میکردم.
دیروز صبح این جمله رو دیدم : خداوتد بی نهایت است اما به قدر نیاز تو فرود می آید.
دیروز ظهر تو تاکسی یهو احساس کردم خیلی دلم براش تنگ شده و با وجود اینکه می دونستم حتما نمی تونه زنگ بزنه و دلیلی هم برا زنگ زدنش وجود نداره اما یهو از ته دل گفتم خدا امروز بهم زنگ بزنه دیگه !
و ساعت 19:43 گوشیم زنگ خورد ! خودش بود !
( این فقط یه مثال کوچیک بود )
خدا لحظه هایش را با تو سپری می کند ، باور کن !
تبریک
تبریک
تبریک
تو هم هر بار تکرار کردی :
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است !
2 / آبان / 89
نیلوفر
شرم از ریختن غم های مات کننده
به دامان شادی های لطیفمان . . .
اون روز با بهارنارنج و رها نشسته بودیم . . .
کلمه میگفتیم.
نیلوفر : رنگ بهار : نقش رها : هنر هشتم
هنر هشتم !!!
یهو به خودمون اومدیم دیدیم هفت تا هنر رو درست یادمون نیست !
اول : موسیقی
دوم : رقص
سوم : نقاشی
چهارم : هنرهای تجسمی
پنجم : ادبیات
ششم : تئاتر
هفتم : سینما
حالا شما بلدید !
نمی دانم!
برایت میمیرمت را باور کنم !
یا
آه های شبا نه ام را که با باران چشمانم نغمه می خواند
می خواست تمام آرامش و
لحظه های ناب مرا دوباره بدزدد
من با جانم این ها را ساختم . . .
روحم را گرو گذاشتم
با خودم
با فکرم
و با آدمک های امروزی جنگیدم
می توانی فقط خودت را بدزدی
حس ها و زیبایی های زندگی ام
خالص و پایدار شدند
من برگشتم
من . . . من شدم !
دقایق جدید
افکار جدید
گستره وجودی متفاوتم
همه را دارم
مرا دعوت به عبور کنی
پنهانی آغوشت را ببندی
گوش هایت را کر کنی
و هزار و یک نوع قهر با دنیایمان
همه را به فال نیک می گیرم
معلم به تو می اموزد و می رود
هدیه های خدا هم اینگونه اند
مبارک است بر دنیای وجودی ام . . .
این آرامش قشنگ و پایدار
می شنوم نوای دلنواز خدای بی کران را
که فریاد می زند تو برگشتی
تو برگشتی
خود نیلوفر آبی این شعر رو به قلم سپرده